X
تبلیغات
tonyoxares-v

tonyoxares-v

دوست

در زدم و گفت کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست

    گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست

    گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی ؟

    دوست که در پوست نیست ! گفتمش ای دوست ، دوست

    گفت در آن آب و گل ، دیده ام از دور دل

    او به چه امید زیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست

    گفتمش این هم دمیست ، گفت عجب عالمیست !

    ساقی ِ بزم تو کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست

    در چو به رویم گشود ، جمله ی بود و نبود

    دیدم و دیدم یکیست ، گفتمش ای دوست دوست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 13:0  توسط tony oxares  | 

برگ آزادي

من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
من كه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا
من كه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا
من كه با چشم حقارت عالمي را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا
خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت
اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا
نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش
بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا
نش‍‍‍‍‍عيه جاويد من از باده ي شوريدگيست
بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا
من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها
عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مرا
(استاد معینی کرمانشاهی)
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:42  توسط tony oxares  | 

گمگشته

بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم
شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد
گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم
خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم
مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم
بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم
نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
تو مي آيي ببالينم ، ولي آندم كه در خاكم
خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم
معيني كرمانشاهي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 23:45  توسط tony oxares  | 

گرد باد (استاد معینی کرمانشاهی)

 چه گويم ، چه ها ديده ام سالها
اسيرانه ناليده ام سالها
كلامي پسند دلم اي دريغ
نه گفتم نه بشنيده ام سالها
من آن شمع خود سوز زندانيم
كه دزدانه تابيده ام سالها
چو ابر پريشان در كوهسار
چه بيهوده باريده ام سالها
در اين بوستان در خور آتش است
گياهي كه من چيده ام سالها
ز بي مقصدي چون يكي گردباد
به هر سوي گرديده ام سالها
زلبها ي من خنده هرگز مجوي
من اين سفره بر چيده ام سالها
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 19:14  توسط tony oxares  | 

شعری دیگر از استاد معینی کرمانشاهی

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي
گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي
قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي
هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي
روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي
عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي
اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي
زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي
دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهي
+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 20:17  توسط tony oxares  | 

یه شعر زیبا از استاد معینی کرمانشاهی

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه
چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم
يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 14:34  توسط tony oxares  | 

a great story

                    WORKER'S PARADAISE      

One day somewhere lived an artist , who lived by painting and drawing on vases ,and making toys and some other art works. Every day he continued his works and people criticized him why don’t you start a proper job ?! but he still continued what he loved .
After some years the artist died, he was sent to heaven, their heaven was  so that everyone did whatever they liked forever . for example in the swimmer’s heaven ,they could swim for ever , or in the worker’s heaven they could worked hard and they enjoyed.
An angel came to take him to the artist’ heaven, but he made a mistake and took him to worker’s paradise.
Wherever he looked  , everyone was busy ,someone was building a building , another one was bringing bricks , and everyone was doing something . but he couldn’t do anything because he liked to paint and do art works.
One day he saw a girl that had a vase on her shoulder , when she saw the artist doing nothing ,she got upset ,and went to him and asked : “ why  are you idle ? go and do something!!!! “
The artist answered : “ who are? What are you doing here?”
The girl answered : “ I’m the girl of the river, and my duty is to take the water to fill up the spring for the river to flow “
The artist said : “ give me your vase to pain on it”
 but the girl refused and said : “ I’m in a hurry and should get back to my work “. And she went on!
Every day when the artist saw the girl repeated his request but still she refused.
Until a day she accepted and gave her vase to him to paint.
The artist started and drew some beautiful patterns on it! When it was done , he gave that back to the girl.
The girl took a look at the vase and asked:” why did you draw this pattern?” and the artist looked at her and replied :” IT HAS NO SPECIFIC REASON “
The girl didn’t understand anything from the pattern and went back to her work. That night she was awake whole night , she was looking at the patterns and thinking about them.
The next day the girl went to work later than before. This time she had a ribbon tied to her hair. The artist saw her and said:” let me tie your ribbon in a beautiful way”. And did this and tie the ribbon a very beautiful way. The next days the girl went to work later and later and pay less attention to her work. She paid more attention for making up herself.
After several days the worker’s paradise got mixed up, because the girl didn’t do her work. The paradise’s councilors gathered up and decided to through him out from the worker’s paradise so far the city to turned to normal. At that time that angel came and admitted that he had made a mistake and he should take the artist to the artist’s paradise.
When they were taking him suddenly the girl came and said : “ I want to go with him “
They asked her : “ why? “
And she said :”IT  HAS NO SPECIFIC REASON “
You should think and understand the love,be cause it exists. Believe me!
Think!! Be cause we are here ,in this world to think.
Original writer : rabind ranat tagour
Rewriter :  (tony oxares)
Tonyoxares-v.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:55  توسط tony oxares  | 

سال نو مبارک

زندگی یه پل قدیمیه ....به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیر تر خراب می شه.....به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره......

عاشقانه ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:37  توسط tony oxares  | 

سال نو مبارک

یک ضرب المثل چینی هست که میگه : اگه از روزای مجردی لذت نمی بری ازدواج کن... آن وقت از فکر کردن به دوران مجردیت لذت می بری.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:30  توسط tony oxares  | 

سال نو مبارک

فکر کنید بهترین را برای نو شدن بیابید......نو شدن ها خیلی وقتها آدمی را به آدم بودن نزدیک می کند.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:19  توسط tony oxares  |